X
تبلیغات
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 13:39 توسط سیما | |

باز ابر پاره پاره

تو آسمون دوباره

ادا در میاره

ادای اسب و گربه

یا خر گوش و قورباغه

خرگوشو ببین چه نازه

اسبه چه با کلاسه

گربه دمش درازه

قور قوری ی ورجسته

رو آسمون نشسته

تا ابر نکرده حاشا

بچه ها بیاین تماشا

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 17:42 توسط سیما | |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید

سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود

به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

 چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

_ آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم،

کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

_شما خدا هستید؟

_ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

_ آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:7 توسط سیما | |

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت، هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره

یاد گرفتم اونی که دوستم داره هر روز دلش رو به هر بهانه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندهم!

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

 

شما چی یاد گرفتین؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 16:28 توسط سیما | |

 

بگوييد که بر گورم بنويسند


زندگي را دوست داشت


ولي آنرا نشناخت


مهربون بود ولي مهر نورزيد


طبيعت را دوست داشت


ولي از آن لذت نبرد


آبگير قلبش جنب و جوش بود


ولي کسي بدان راه نيافت


در زندگي احساس تنهايي مي نمود


ولي هر گز دل به کسي نداد


و خلاصه بنويسد


زنده بودن را براي زندگي دوست داشت


نه زندگي را براي زنده بودن

 

 

فریدون فروغی

 

 

سنگ قب من

 

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 15:17 توسط سیما | |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه

در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت

و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد

که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و

خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:9 توسط سیما | |

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .

او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی

 که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .              

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.


معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده .

 به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.


معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی

داشتید ؟


بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت

داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :


این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید

 و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه

خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پس بیایید با هم سعی کنیم دیگه از کسی متنفر نباشیم

من که از حالا همین کارو می کنم شما چطور؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 15:33 توسط سیما | |

کاش قلب ها در چهره ها بود

 

آنگاه، نیرنگ ها رنگ می باخت ودیگر دلی نمی شکست

 

اگر اين چنين مي شد چه خوب مي شد

 

  .چه لذت نابی داردنفس کشیدن در چنین دنیایی که دروغ، در آن بی معنی است

 

 ریا،در مقابل چنین پرده صداقتی،رنگ می بازد

 

و چاپلوسی، مجالی نمی یابد تا ابراز وجود کند

 

...ای کاش، تنها همین ای کاش، به حقیقت می پیوست

 

...تا دیگر با نگاه کردن در چهره معشوق می شد به حقیقت وجودي اش پي برد

 

...ای کاش چنین می شد

 

...تا دیگر دل به حرف های پر از ریا نمی بستيم

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 13:56 توسط سیما | |

آدمی میشناسم از دوزخ ، خوف و تشویش دارد و             من نه...

 

بس که می ترسد از عذاب خدا حول از آتیش دارد و           من نه...

 

دائما ذکر گوید و تسبیح ، در کف خیش دارد و                  من نه...

 

قلبی اکنده از خدا ، سری باطن اندیش دارد و                  من نه...

 

بس عجول است در رکوع و سجود ، گویی جیش دارد و     من نه...

 

تا رسد زآسمان به او الهام، دو،سه تا دیش دارد و            من نه...

 

گویا با خدا بود فامیل، که او کیش دارد و                        من نه...

 

بهر ماموریت زبیت المال، هی سفر پیش دارد و               من نه...

 

بر نگشته زانگلیس هنوز، سفر کیش دارد و                    من نه...

 

بهر حج تمتع و عمره، کپن و فیش دارد و                       من نه...

 

زندگی تخته نرد اگر باشد، او دو تا 6 دارد و                    من نه...

 

15 تا مغازه، یک پاساز، توی تجریش دارد و                    من نه...

 

در رضا شیر باغ، و در قلهک، خانه از خیش دارد و            من نه...

 

15 تا ایال، صیغه و عقد، بی کم و بیش دارد و                من نه...

 

گرچه با گرگ ها بود دم، ظاهر میش دارد و                    من نه...

 

دانی او این همه چرا دارد؟؟؟؟؟

 

چون او ریش دارد و                                                  من نه...

 

 

 

 

سلام سلام

 

میخواستم بگم که دلم نیومد که این شعر رو براتون نزارم

این شعری که نوشتم تو کشور ما

و مخصوصا با اوضاع الان جامعه خیلی همخونی داره

 از نظر شما چی؟؟؟؟؟نظرتونو بگین؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

و یک حرف دیگه هم داشتم میدونستید امروز تولد وبلاگمه؟؟؟

 

اره امروز رزسرخ دو ساله شد و من هم خیلی خیلی خوشحالم

که تونستم دو سال رز سرخ و پا بر جا نگه دارم و از این

بابت هم خوشحالم که توسط این وب تونستم دوستان گلی پیدا کنم.

از همه ی خوانندگان رزسرخ تشکر میکنم.

و من رو با نظراتتون خوشحال کنید .

 

ممنون

 

خدانگهدار

 

رزسرخ(سیما)

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 15:55 توسط سیما | |

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟

 او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود :

 همه ي زنها گريه مي كنند ،بي هيچ دليلي

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد:

 خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام .

 به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،

 به دستانش قدرتي داده ام كه

حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ،

حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ،

از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام

 تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست .

زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

  زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست.

و روز زن را قرار دادم تا از فداکاری های او تشکر کنید.

ولادت حضرت فاطمه (س) و روز زن بر شما مادران عزیز مبارک باد

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 13:59 توسط سیما | |

تا حالا تجربه نگاه کردن به آدمها از بالای یه ساختمون چند طبقه رو داشتی؟

به رفتارشون توجه کردی؟

آدمهایی که از اندازه واقعی خودشون کوچیکترن و به واقعیت خودشون نزدیک تر...

می فهمی که چی میگم؟

از اون بالا می تونی رفتار همه آدمهایی که اون پایین هستن رو زیر نظر بگیری

 بدون این که خودشون متوجه باشن که یه نفر چهارچشمی زل زده بهشون...

دیگه برات فیلم بازی نمی کنن...

خود خودشون هستن!

از اون بالا می تونی بفهمی کی خسته اس...کی عاشقه...کی عصبانیه...

از اون بالا می تونی باهاشون همراه بشی و قدم بزنی...

می تونی براشون دست تکون بدی...بهشون بخندی ...و...

...

و شاید گاهی فقط از همین بالاست که میشه به آدمها اعتماد کرد...

از اون بالا که به آدمها نگاه می کنی،

آدمها واقعا آدم هستند...

...

..

.

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 13:37 توسط سیما | |

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن... 

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید...

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن... 

 رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد... 

 کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت... 

 ستاره ای درخشید اما کودک ندید... 

کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده... 

و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید... 

 کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم کجایی؟

 بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

 خدا همیشه و همه جا جواب بندشو میده فقط ما به نحوه ی پاسخش آگاه نیستیم(سیما)

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 17:19 توسط سیما | |

 

قابل توجه متولدین اردیبهشت ماه

 به هنگام عاشقي گويي در دنياي شواليه ها و پرنسس ها سر ميكنند

قلبشان عاشق است و در عشق پا برجا هستند.

 سلام سلام سلام

 اصل حالتون چطوره؟

 امیدوارم همیشه خوب وخوش باشید

 8 اردیبهشت یه سالی (خانوما سنشونو نمیگن) یه فرشته ی آسمونی افتاد زمین!

 میخواستم بگم هما ( دختر خالم ) به دنیا اومد

 حالا به افتخار هما جون بزن کف قشنگرو . . .

 

 

 

هرسال وقتی…..(۸ اردیبهشت)…… میشه

هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن


از خودم می پرسیدم


چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….


و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که  زمینو


با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….

 

 

دست بزنیدو شادی کنید امشب شب تولده

 تو باغ سبز زندگی یه غنچه گل وا شده

 گل و گل و گل گلگلکه چه خوشگلو بانمکه تولدش مبارکه مبارکه و مبارکه

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 16:49 توسط سیما | |

 

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست

 و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت :

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

 اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟

 پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ،

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند

 تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم

و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت

در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...

 

نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 19:49 توسط سیما | |

 

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیم رو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن

وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

می تونم مثل همه یک عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تاخودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفها منم مثل اونا

یک دروغگو می شم همیشه ورد زبونها

یک نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

ـ توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

سلام سلام

 

ممنون از همه ی دوستانی که این چند وقته

 

من رو با نظرهاشون دلگرم کردند

 

ببخشید دوستان برای من یه مشکلی پیش اومده

 

 

و در حال حاظر درگیر اون هستم .

 

 

یه سوال به نظر تو عشق واقعی وجود داره؟؟

 

 

ممنون میشم اگه من رو با نظرهاتون یاری کنید

 

 

التماس دعا دارم.

 

 

قربانتان:سیما(رز سرخ)

 

 

 

 

یاحق

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 18:45 توسط سیما | |

 

 

خدایا توی این اتاق تاریک زیر سقف سیاه

 

                                         یه عمره غم تو دلمه می دونم سخته زیاد

 

خاطراتم شده خالی وپوشال

 

                                         یه عمره دلم گرفته از این خالی

 

می خوام داد  بزنم ولی نمیشه 

                                        هیچ کس صدامو نمی شنوه! خدایا چی میشه؟

 

همه تنهام گذاشتن تو این اتاق تاریک

 

                                         من می ترسم اخرش چی میشه

 

دیگه خسته شدم از این زندگی

 

                                        می خوام بمیرم ولی نمیشه

 

خدایا از خودکشی می ترسم

 

                                        منو بردار از رو زمین که خیلی خستم

 

دیگه این دنیا شده واسم یه کابوس

 

                                       خسته شدم از ادم های معکوس

 

ادمک کل دنیا دیگه دروغه

 

                                      کار کار ماست دیگه تمومه

 

 

 

 

 

 

این شعر رو تو وبلاگاتون کپی نکنید و نظرتونو راجع به این شعر بگید

 

چون خودم شاعرشم.باتشکر

 

 

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 18:3 توسط سیما | |

چه سخته احساس تنهائی.

 

چه سخته وقتی احساس کنی بود و نبودت برای هيچ کس مهم نيست.

 

چه سخته وقتی می بينی از همه جدائی.

 

وقتی می بينی ديواری که دورت کشيدی اونقدر سخت شده که

 

خودتم نمی تونی خرابش کنی...

 

چه سخته وقتی با منطق خودشون برای خودت نخوانت.

 

وقتی برای امتحان وجود خودت از همه کنار می کشی

 

 و آب از آب تکون نمی خوره....

 

چه سخته وقتی اشکاتو فقط خودت می بينی و خدا.

 

وقتی دلت می گيره؛فقط خودتی و خودت.

 

حتی می ترسی با خدا دردودل کنی.شايد اونم يه روزی ازت خسته شد...

 

چه سخته وقتی پاييز فصل تازگيت باشه و تو بارون گريه کنی که کسی نبيندت...

 

چه سخته زندگی.چه سخته اين همه نقش بازی کردن.

 

چه سخته وقتی تو دلت پر از غصه باشه و بخندی.

 

وقتی همه فکر می کنن چقدر خوشی

 

وقتی بخوای يکی از اون فريادهای تو دلتو بزنی و آه هم از از لبات بيرون نياد....

 

چه سخته من بودن......

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 18:2 توسط سیما | |

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟

 گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون

 عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون

 يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار

 اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي

هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 14:52 توسط سیما | |

 

مولانا جلال الدین محمد مولوی در دفتر پنجم مثنوی داستان عاشق

 و معشوقی را آورده است که معشوق از عاشق پرسید :

خود را دوست تر می داری یا مرا؟ عاشق گفت :

 من از خود مرده ام و به تو زنده ام

 از خود و از صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام

 علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو عالم شده ام

 قدرت خود را از یاد برده ام و از قدرت تو قادر شده ام

اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته ام

 و اگر تو را دوست دارم خود را دوست داشته ام  .

 

 

 

 

سلام یک خبر خوش ‍‍!!

 

 

دوستان گلم (رز سرخ) یک ساله شد و خوشحالم

که یک سال را به خوبی و خوشی پشت سر گذاشتم

دوستان اگر از قالب و اهنگ خوشتتون نمی آد به من بگید تا عوضش کنم.

 

 

 

قربانتان: رز سرخ(سیما)

 

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 14:57 توسط سیما | |

هر وقت دلت گرفت به کنار پنجره بیا در همان فاصله

 

 نزدیک به تو اولین جنبش برگی که ببینی(عشق) است

 !
و همان عشق (نشانی)به زبان من و توست تا دگر گم

 

نکنی دل تنهای مرا من که  با (سبزی)هر برگ

 

به تو می خندم نکند از بر تو دور شوم که به افتادن برگی دل من می شکند.


غم به من می خندد.......

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:1 توسط سیما | |


Design By : Night Skin