تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386ساعت 20:23 توسط سیما | |

یادمه که بی اجازه اومدم تو رو ببینم

زیر دونه های برف و بلور ای مه شیری

نگرانم شدی اون روز گفتی ته هوا درست شه

تو پیشم می مونی ٬ فعانم خونه نمی ری

یادمه هوا که خوب شد تا خونه فقط دوئیدم

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:40 توسط سیما | |

سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت

یه کم که بگذره بگه دیگه دیگه نیا ببینمت

 

کاش مث اهل صحرا بلد بودم نی بزنم

اما تو که نیستی پیشم پس واسه تو کی بزنم؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:36 توسط سیما | |

سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت

یه کم که بگذره بگه دیگه دیگه نیا ببینمت


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:34 توسط سیما | |

 

 اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست  

 

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 1:36 توسط سیما | |

وقتی که دیگر نبود

                  من به بودنش نیازمن شدم

وقتی که دیگر رفت

                 من در انتظار امدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

                    من او را دوست داشتم .

وقتی که او تمام کرد

                   من شروع کردم .

وقتی او تمام شد

                  من اغاز شدم .

چه سخت است تنها متولد شدن

                                مثل تنها زندگی کردن

                                                             مثل تنها مردن !

 

                      

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 1:23 توسط سیما | |

چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

بهشت جاودان انجاست

جهان انجاست

گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان انجاست !

خوش ان خوابی که بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !

همه بر استان مرگ راحت سر فرود ارید

 چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟ ....

 

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 1:12 توسط سیما | |

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 1:4 توسط سیما | |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند 

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:59 توسط سیما | |

در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک بر ارم

به گفتگوی تو خیزم     به جستجوی تو باشم

 

 

"سعدی"

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:46 توسط سیما | |

تا به حال چقدر به زندگی ات فکر کرده ای

به کارهایی که تا به حال انجام داده ای و در اینده انجام خواهی داد

تا بتوانی زندگی ات را بسازی و ان را استوار نگاه داری .

برای لذت بخش کردن دقیقه هایش چه کردی ؟

ایا تا به حال به نفس کشیدنت فکر کرده ای ؟

فکر کرده ای که روزی این نفس کشیدن هم از تو گرفته خواهد شد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:39 توسط سیما | |

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:32 توسط سیما | |

از همان روزی که دست حضرت "قابیل"

گشت الوده به خون حضرت "هابیل"

از همان روزی که فرزندان "ادم"

صدر پیغام اوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

ادمیت مرد گرچه ادم زنده بود!

از همان روزی که "یوسف" را برادرها به چاه انداختند .

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.

ادمیت مرده بود ! بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ ادم گذشت .

ای دریغ

ادمیت بر نگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است !

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت          مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

 

  

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:22 توسط سیما | |

چند صباحیست هنگام غروب , دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به اینده نه چندان دور خویش می اندیشم.

مرگ اوران مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد.

که ایا مرگ ترسناک است؟

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 0:3 توسط سیما | |

نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:58 توسط سیما | |

اتش عشق
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:54 توسط سیما | |


Design By : Night Skin