...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت
آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟
بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم . اون یه نفر در حال فکر کردن به توست . من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود... کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد. کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... دروازه عشق و عاشقی باز شود دلها همه آماده پرواز شود با بوی محرم الحرام تو حسین ایام عزا و غصه آغاز شود وقتی ستاره ی من شدی ،هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود..... وقتی کهکشان من شدی ،هیچ منجمی به بودنت پی نبرده بود..... وقتی دلم به چشمان تو میدان داده بود، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست..... وقتی ماه من شدی ،هنوز نیمی ازماه برای کل دنیا ناشناخته بود..... وقتی صدایت کردم... ،کسی هنوز معنای بهترین نام را نمی فهمید..... وقتی برای بودنت اشک ریختم، کسی معنای اشک خوشحالی را نمی دانست..... وقتی نازنین خطابت کردم، کسی معنای نازنین را نمی دانست..... وقتی نگاهم به نگاهت خیره ماند، هیچکس معنی یک نگاه و عاشق شدن را نمی فهمید..... وقتی معشوقت شدم همه دنیا خواب بودند..... وقتی مجنونم شدی همه دنیا خواب بودند..... چه روزایی که از کنار دیوار یواشکی نگات کردم افسوس که تو منو نمی دیدی. چشمای خیسم رو لمس نمي كردي تو حتی از پشت پنجره قلبت یه بار هم نگاه نکردی که اون کیه که هر روز می یاد در می زنه؟؟؟ همیشه غصه هامو فقط به خدا گفتم ... بازم منتظرم که شاید یه روزبتونم حرفاموبه توهم بگم من بازم منتظر می مونم .... دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب اور است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم … گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست! بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...! درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم! ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اي نفسم ... اگر من تمام وجودت می باشم ، اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید! وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید ! از زندگی ام خسته می شوم! وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهای گذشته را از گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم، و درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم! با گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود! آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره. آری با تو هستم... با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!
عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.
آری آغاز دوست داشت زیباست هر چند پایان راه ناپیداس




با تنهایی باش اما اشک نریز ،
تنهایی!
گونه هایت پاک کنند .!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !
وقتی اشکهایت را میبینم ،
خسته از پرواز !
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ،
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می شود
من نیز با چشمان خیس نوشتم!![]()
| Design By : Night Skin |



