تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.

اون یه نفر در حال فکر کردن به توست .


آری آغاز دوست داشت زیباست              هر چند پایان راه ناپیداس

    من دگر به پایان نیندیشم      که همین دوست داشتن زیباست.

 

نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 12:20 توسط سیما | |

قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند،

 بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام

خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب،

 سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک،

جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد

 در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد

 که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود...

    کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن

 و احساسات می آورد.

کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را

... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد

 که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم

و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...

 

قدم زنان

نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 17:6 توسط سیما | |

 

عشقه حسین

 

 

دروازه عشق و عاشقی باز شود

                                        دلها همه آماده پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین

                                    ایام عزا و غصه آغاز شود

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 16:23 توسط سیما | |

وقتی ستاره ی من شدی ،‌هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود..... 

وقتی کهکشان من شدی ،هیچ منجمی به بودنت پی نبرده بود.....

وقتی دلم به چشمان تو میدان داده بود، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.....

وقتی ماه من شدی ،هنوز نیمی ازماه برای کل دنیا ناشناخته بود.....

وقتی صدایت کردم... ،کسی هنوز معنای بهترین نام را نمی فهمید.....

وقتی برای بودنت اشک ریختم، کسی معنای اشک خوشحالی را نمی دانست.....

وقتی نازنین خطابت کردم، کسی معنای نازنین را نمی دانست.....

وقتی نگاهم به نگاهت خیره ماند، هیچکس معنی یک نگاه و عاشق شدن را نمی فهمید.....

وقتی معشوقت شدم همه دنیا خواب بودند.....

وقتی مجنونم شدی همه دنیا خواب بودند.....

 

نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386ساعت 13:33 توسط سیما | |

چه روزایی که از کنار دیوار یواشکی نگات کردم

 

افسوس که تو منو نمی دیدی.

 

چشمای خیسم  رو لمس نمي كردي

 

تو حتی از پشت پنجره قلبت یه بار هم نگاه نکردی

 

 که اون کیه که  هر روز می یاد در می زنه؟؟؟

 

همیشه غصه هامو فقط به خدا گفتم ...

 

بازم منتظرم که شاید یه روزبتونم

 

حرفاموبه توهم بگم

 

 

 

          من بازم منتظر می مونم ....

 

تنهایی

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:52 توسط سیما | |

mahhhhhhhhhhhh
نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 20:6 توسط سیما | |

 

 دلت تنگ است میدانم ،

 

قلبت شکسته است می دانم ،

 

زندگی برایت عذاب اور است میدانم ،

 

دوری برایت سخت است میدانم …

 

اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …

 

گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ،

 

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد …

 

آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست!

 

بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ،

 

با گریه خودت را آرام نکن...!


با تنهایی باش اما اشک نریز ،

 

درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که


تنهایی!

گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .!

 

گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند !

 

گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند

 

که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ،

 

و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از


گونه هایت پاک کنند .!

گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!


گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!


حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن


خیس و خسته شود؟

 

ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اي نفسم ...

 

اگر من تمام وجودت می باشم ،

 

اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ،

 

تنها یک چیز از تو
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر


نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!

 

زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ،

 

آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ،

 

بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند …

 

عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !

 

وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید!

 

وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !


وقتی اشکهایت را میبینم ،

 

از زندگی ام خسته می شوم!

 

وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ،

 

پرندگان آوازی نمیخوانند ،

 

بغض آسمان گرفته می شود ،

 

هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق


خسته از پرواز !

 

گریه نکن عزیزم…

 

آرام باش عزیزم،

 

بگذار این اشکهای گذشته را از گونه های نازنینت پاک کنم ،

 

دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،


سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم

 

و درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم …

 

من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!


با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ،

 

با گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!

 
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می شود

 

آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که


من نیز با چشمان خیس نوشتم!

 

 

نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 1:10 توسط سیما | |

چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد

چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟

اما افسوس

هيچ کس نبود هميشه من بودم

و من و تنهايي پر از خاطره.

آری با تو هستم...

با تويی که از کنارم گذشتی...

و حتی يک بار هم نپرسيدی

چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 11:45 توسط سیما | |


Design By : Night Skin