تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد

 که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد .

جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود

 و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند

 که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند .

 مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر

 به تعریف از قلب خود پرداخت .

 ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت :

" اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ."

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند .

 قلب او با قدرت تمام می تپید .

اما پر از زخم بود .

 قسمتهایی از قلب برداشته شده

 و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.

اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند

 و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .

 در بعضی از نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت

 که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود .

 مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند

 و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد .

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت :

" تو حتما شوخی می کنی ..

 قلبت را با قلب من مقایسه کن .

 قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .

" پیرمرد گفت :

" درست است , قلب تو سالم به نظر می آید ,

 اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم .

 می دانی هر زخمی نشانه انسانی است

 که من عشقم را به او داده ام .

 من بخشی از قلبم را جداکرده ام و به او بخشیده ام .

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است

 که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام .

 اما چون این دو عین هم نبوده اند ,

 گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ,

 چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند .

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ,

 اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند .

 اینها همین شیارهای عمیق هستند .

 گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام .

امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند

 و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من  در انتظارش بوده ام پر کنند .

 پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟؟" 

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد .

 در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد

 به سمت پیر مرد رفت .

 از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد

 و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد .

 پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد

 و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد .

 دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود .

 زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

پیرمرد

 

نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 15:27 توسط سیما | |

اومدم ... باز ...نه مثل همیشه ... تنم یخ زده ... سردمه...

 

خیلی .. حتی بلوز بافتنی هم گرمم نمی کنه ... دستام رو با چی بپوشونم ؟؟

 

 می دونی کی یخ زدم ؟؟؟ ظهر .. وقتی جمله آخرت رو گفتی و رفتی ..

 

 این صحنه برا بار اول نبود ... که من همون جا خشکم بزنه ...

 

 تا دقیقه ها و بعد یخم بزنه ... حالا اومدم تا شاید نوشته هاتو ...

 

اما ...شاید هنوز تموم نشده ... شایدم مثل اون قبلی ها سوزوندیشون ...

 

دلم ... دلم .... چیکار کنم با این دلم ...

 

میگم کاشکی بار اولش بود تا هیچی از آخرش نمی فهمید ...

 

 اما چی بگم که من ... من همه راهها رو رفتم ...

 

حالا تو یه بن بستم ... چرا سهم توی تازه راه افتاده بن بست من باشه ؟؟؟

 

 نه من نمی ذارم ... نمی خوام دستات دستی رو لمس کنن

 

 که جای دست دیگه ای هنوزم روشون هست ... میگی چی؟؟

 

 میگی اشکال نداره؟؟ میگی منو به خاطر خودم دوست داری؟؟

 

 نه... نه ... نه .... اینهمه دل پاک ... اینهمه دل شاد ..

 

اینهمه دل دست نخورده سالم ... از دل من چی میخوای ؟؟

 

 چی ؟؟؟ آه چی بگم ... عزیزی ... بال می خوام ..بال ...

 

تا از این دنیا برم ..تا از این سرنوشت سیاه فرار کنم ...

 

میگم می خوام که ... تموم وجودم می لرزه ... توهیچی نمیگی ...

 

 شاید این راه خوبی باشه ... چی میخواد بشه ؟؟؟ همه ندونن؟؟

 

 من که می دونم ... کی همیشه با من هست؟؟؟ همه ؟؟؟

 

 نه همه همیشه نیستن ... مثل همیشه که نبودن ...

 

.................................................

نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 12:48 توسط سیما | |

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ...

چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .

با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟

فریاد برآورم و بگویم خسته ام !

کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .

کاش رویت را بر نمی گرداندی ...

کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . 

کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی

از اشک بر دیده داشتم ...

می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد

اما هر روز تلاش می کنم  

هر روز کمی سخت تر از دیروز ...

خدایا ! کمکم کن

 

خدا کمک

نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 15:25 توسط سیما | |

نمیدانم چگونه در این جهنم زندگی می کنم

بیدارم،ولی هنوز در این پوسته،در بندم

جانم یخ زده و از سر تا به پا منجمد شده ام

این یخ را بشکنید،دیگر تحمل ندارم

منجمد می شوم،و قادر به هیچ حرکتی نیستم

فریاد می کشم،ولی حتی صدای خودم را هم نمی شنوم

من برای زندگی می میرم و فریاد می کشم

من در زیر یخ گرفتار شده ام

من مبدل به بلوری شده ام که اینجا آرمیده و استراحت می کند

و چشمان شیشه ای من فقط به مرگ می نگرد

از خوابی عمیق بیدار شده ام

و هیچ کس آنچه را که می گویم،نمی شنود و نمی فهمد

از اعماق وجودم فریاد می کشم،از این سرنوشت رمزآلود

از این جهنم همیشگی.....

نمی توانم از این وضیعت جهنمی خارج شوم

موضوع چیست؟چرا تقدیرم اینگونه بوده؟

دست و پایم را بسته اند،قادر به هیچ حرکتی نیستم،

نمی توانم خود را رها کنم.

دست سرنوشت با من سر جنگ دارد

منجمد می شوم،و قادر به هیچ حرکتی نیستم

فریاد می کشم،ولی حتی صدای خودم را هم نمی شنوم

من برای زندگی می میرم و فریاد می کشم

من در زیر یخ گرفتار شده ام...

 

 

 

سلام دوستان من به علت مشکلاتی احتمالا یک یه دو هفته آپ نمی کنم

 

ولی منتظر نظرات دل گرم  کننده شما دوستان عزیز هستم.

 

 

قربانتان:رزسرخ(سیما)

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 17:5 توسط سیما | |

كسي ديگر نمي كوبد دراين خانه ي متروك وويران را

كسي ديگر نمي پرسد چراتنهاي تنهايم؟؟!! 

ومن چون شمع مي سوزم وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند

ومن گريان ونالانم وتنهاي تنهايم.....

درون كلبه ي خاموش خويش اما

كسي حال ازمن غمگين نمي پرسد

ومن درياي پراشكم كه طوفاني به دل دارم....

درون سينه ي پرجوش خويش اما

كسي حال من تنهانمي پرسد

ومن چون تك درخت زردپاييزم

كه هردم بانسيمي ميشودبرگي جداازاو 

وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند.......

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 12:1 توسط سیما | |


Design By : Night Skin