...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت
آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟
یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال آب روشنی ست سیب نماد مهرورزی شراب به شادی سماق طمع زندگی ست سنجد بذر حیات سیر نگهبان سفره است سکه برای ثروت سنگ نماد گوهر زندگی سنبل سبزی و طراوت و عطر است شمع نشان آتش کتاب دانایی ست هفت سین ما کوچک است ولی روشن. سال خوبی را برایتان آرزومندم. قربانتان :رزسرخ(سیما) بعد از منو تو عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه عروسک قصه ی من شکستنت فال منه این سایه ی همیشگی مرگه که دنبال منه عروسک قصه ی من زخم شکسته و تنت بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود دسته بزرگی از آنها را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه هایی را توسط پیک هایی که از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مر از فرشته ای پرسید چکار می کنید؟ فرشته در حالی که نامه ای را باز میکرد گفت: اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز دسته ی بزرگی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشته ها با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است.ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. مرد با تعجب پرسید شما چرا بیکارید!؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند. ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید مذدم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسسخ داد : بسیار ساده فقط کافیست بگویید : ((خدایا شکر)) به دور خود پیله ای تنیده ام همه عمر که هرروز محبوس تر میشوم و امیدی به نجاتم نیست شاید روزی ،دستی مهربان آن پیله ی تنومند را بشکافد و آن کرم مرده ، که آرزویش پروانه شدن بود را از خفقان پیله نجات دهد سار کوچکی به دام پیرمرد پرنده فروشی افتاد. در دکان پیرمرد، سار، دلباخته ی قناری زیبایی شد که در قفس آواز می خواند. اما پیرمرد، قفس سار را برداشت و به خیابان برد تا یک نفر آن را بخرد و آزاد کند... دختر کوچکی، سار را خرید و آزاد کرد. ولی سار اصلا خوشحال نبود! او به قناری فکر می کرد... روز بعد، سار به طرف دام پیرمرد پرواز کرد و خودش را در دام او انداخت... پیرمرد سار را از دام بیرون آورد، آن را خوب نگاه کرد و گفت: "این طفل معصوم، دیروز هم به دام من افتاده بود." و سار را رها کرد... سار با اندوه پرواز کرد... و روز بعد، دوباره خودش را به دام پیرمرد انداخت. پیرمرد، سار را از دام برداشت و گفت: "آه، چه سار کم حواسی... مگر چند بار باید به یک دام بیفتی؟!!" و سار را به طرف آسمان رها کرد... بايد بنويسم . هنوز هم بايد بنوسم . هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم . حتی مدت هاست که نخنديد ه ام . راستی من کيستم . مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم . به من بگويد من کيستم ؟
یا مقلب القلوب والابصار



![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


