تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

هر وقت دلت گرفت به کنار پنجره بیا در همان فاصله

 

 نزدیک به تو اولین جنبش برگی که ببینی(عشق) است

 !
و همان عشق (نشانی)به زبان من و توست تا دگر گم

 

نکنی دل تنهای مرا من که  با (سبزی)هر برگ

 

به تو می خندم نکند از بر تو دور شوم که به افتادن برگی دل من می شکند.


غم به من می خندد.......

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 16:1 توسط سیما | |

می دانی زندگی یعنی چه ؟  نمی دانم

 

زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت،

 

 زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان...

 

می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم !!

 

زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه

 

شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند...

 

چارتاش صد تومن... تو رو خدا .

 

 زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن.

 

 ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی

 

بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز...

 به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم.

 

 زندگی یعنی ندیدن عرق پدری که فرزندش بستنی فروش کنارخیابان را با دست های

 

 کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدامی خرم... زندگی یعنی دروغ.

 زندگی یعنی تزویر.

 

زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن.  زندگی یعنی یک کمربند،

 

 کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین

 

 مجلس عزای حسین را برپا کرده است.

زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن. زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن

 

کردن یک سیگار برگ  و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت...

زندگی یعنی دل کستن... زندگی یعنی له کردن...

 

زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز. زندگی یعنی خندیدن.

 

خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند.

 

 زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد.

 

زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک

 

هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب...

 

زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران .

 

 زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند....

 

 من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه... زندگی یعنی

 

 ماهی سی هزار تومان، فقط همین. 

 

 و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیاردتومانی...

 

 زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی...

 

 و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر

 

یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی

 

همه رهگذران... زندگی یعنی همین...

 

 زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ یک ریشخند ابدی .

 

 زندگی یعنی صفر

 

می دانی زندگی یعنی چه ؟


- می دانم...می دانم... می دانم

 

 

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 12:32 توسط سیما | |

مرگ یعنی

 

                آن لحظه ی پایانی

 

                                         که بیشتر از ســـــــه ثانیه هم نیست

شاید به اندازه ی زمان

 

                              انفجار یک نارنجک

چرا

 

        تمام لحظات زندگی را

 

 

        به خاطر ترس از ســــــه ثانیه تباه کنیم

 

 

        من ترا به دیدن و شنیدن

 

 

        لبخند کــــودکـــــان دعوت می کنم

 

 

        که خالی از خشم و کینه

 

 

        به تمام دنیا می خنـــدد

 

 

        البته

 

                هنوز ذهن تشکیل نشده است

 

 

لبخند کودک

 

                 یعنی لبخند مســـــتقیم روح .

 

 

مرگ

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:47 توسط سیما | |


Design By : Night Skin