تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

 

بگوييد که بر گورم بنويسند


زندگي را دوست داشت


ولي آنرا نشناخت


مهربون بود ولي مهر نورزيد


طبيعت را دوست داشت


ولي از آن لذت نبرد


آبگير قلبش جنب و جوش بود


ولي کسي بدان راه نيافت


در زندگي احساس تنهايي مي نمود


ولي هر گز دل به کسي نداد


و خلاصه بنويسد


زنده بودن را براي زندگي دوست داشت


نه زندگي را براي زنده بودن

 

 

فریدون فروغی

 

 

سنگ قب من

 

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 15:17 توسط سیما | |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه

در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت

و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد

که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و

خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:9 توسط سیما | |

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند .

او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی

 که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .              

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.


معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده .

 به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.


معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی

داشتید ؟


بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت

داشتند.


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :


این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید

 و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه

خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید

پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پس بیایید با هم سعی کنیم دیگه از کسی متنفر نباشیم

من که از حالا همین کارو می کنم شما چطور؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 15:33 توسط سیما | |


Design By : Night Skin