تبليغاتX
...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت


...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت

آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟

باز ابر پاره پاره

تو آسمون دوباره

ادا در میاره

ادای اسب و گربه

یا خر گوش و قورباغه

خرگوشو ببین چه نازه

اسبه چه با کلاسه

گربه دمش درازه

قور قوری ی ورجسته

رو آسمون نشسته

تا ابر نکرده حاشا

بچه ها بیاین تماشا

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 17:42 توسط سیما | |

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید

سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود

به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد،

انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،

کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

 چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

_ آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم،

کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

_شما خدا هستید؟

_ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

_ آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:7 توسط سیما | |

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم

یاد گرفتم هیچ وقت، هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره

یاد گرفتم اونی که دوستم داره هر روز دلش رو به هر بهانه ای بشکنم

یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندهم!

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

 

شما چی یاد گرفتین؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 16:28 توسط سیما | |


Design By : Night Skin