...چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت
آیا او(انسان) نمی داند که خداوند او را می بیند؟
پدر روزنامه ميخواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش ميشود. حوصله پدر سر رفت و صفحهاي ازروزنامه را كه نقشه جهان را نمايش ميداد جدا وقطعه قطعه كرد و به پسرش داد. بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو ميدهم، ببينم ميتواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. ميدانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد: «مادرت به تو جغرافي ياد داده؟ پسرجواب داد: «جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصوير ياز يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم!!! نتیجه: هر کس بتواند خودش را به درستی بسازد در نهایت می تواند دنیا را به درستی و رو اصول بسازد. باز ابر پاره پاره تو آسمون دوباره ادا در میاره ادای اسب و گربه یا خر گوش و قورباغه خرگوشو ببین چه نازه اسبه چه با کلاسه گربه دمش درازه قور قوری ی ورجسته رو آسمون نشسته تا ابر نکرده حاشا بچه ها بیاین تماشا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. _ آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: _شما خدا هستید؟ _ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! _ آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم یاد گرفتم هیچ وقت، هیچ کس ارزش شکستن غرورم رو نداره یاد گرفتم اونی که دوستم داره هر روز دلش رو به هر بهانه ای بشکنم یاد گرفتم گریه های هیچکس رو باور نکنم یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندهم! یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم شما چی یاد گرفتین؟ بگوييد که بر گورم بنويسند فریدون فروغی روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. داشتید ؟ داشتند. و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بیایید با هم سعی کنیم دیگه از کسی متنفر نباشیم من که از حالا همین کارو می کنم شما چطور؟؟؟؟؟ کاش قلب ها در چهره ها بود آنگاه، نیرنگ ها رنگ می باخت ودیگر دلی نمی شکست اگر اين چنين مي شد چه خوب مي شد .چه لذت نابی داردنفس کشیدن در چنین دنیایی که دروغ، در آن بی معنی است ریا،در مقابل چنین پرده صداقتی،رنگ می بازد و چاپلوسی، مجالی نمی یابد تا ابراز وجود کند ...ای کاش، تنها همین ای کاش، به حقیقت می پیوست ...تا دیگر با نگاه کردن در چهره معشوق می شد به حقیقت وجودي اش پي برد ...ای کاش چنین می شد ...تا دیگر دل به حرف های پر از ریا نمی بستيم آدمی میشناسم از دوزخ ، خوف و تشویش دارد و من نه... بس که می ترسد از عذاب خدا حول از آتیش دارد و من نه... دائما ذکر گوید و تسبیح ، در کف خیش دارد و من نه... قلبی اکنده از خدا ، سری باطن اندیش دارد و من نه... بس عجول است در رکوع و سجود ، گویی جیش دارد و من نه... تا رسد زآسمان به او الهام، دو،سه تا دیش دارد و من نه... گویا با خدا بود فامیل، که او کیش دارد و من نه... بهر ماموریت زبیت المال، هی سفر پیش دارد و من نه... بر نگشته زانگلیس هنوز، سفر کیش دارد و من نه... بهر حج تمتع و عمره، کپن و فیش دارد و من نه... زندگی تخته نرد اگر باشد، او دو تا 6 دارد و من نه... 15 تا مغازه، یک پاساز، توی تجریش دارد و من نه... در رضا شیر باغ، و در قلهک، خانه از خیش دارد و من نه... 15 تا ایال، صیغه و عقد، بی کم و بیش دارد و من نه... گرچه با گرگ ها بود دم، ظاهر میش دارد و من نه... دانی او این همه چرا دارد؟؟؟؟؟ چون او ریش دارد و من نه... سلام سلام میخواستم بگم که دلم نیومد که این شعر رو براتون نزارم این شعری که نوشتم تو کشور ما و مخصوصا با اوضاع الان جامعه خیلی همخونی داره از نظر شما چی؟؟؟؟؟نظرتونو بگین؟؟؟؟؟؟؟؟ و یک حرف دیگه هم داشتم میدونستید امروز تولد وبلاگمه؟؟؟ اره امروز رزسرخ دو ساله شد و من هم خیلی خیلی خوشحالم که تونستم دو سال رز سرخ و پا بر جا نگه دارم و از این بابت هم خوشحالم که توسط این وب تونستم دوستان گلی پیدا کنم. از همه ی خوانندگان رزسرخ تشکر میکنم. و من رو با نظراتتون خوشحال کنید . ممنون خدانگهدار رزسرخ(سیما) پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ،بي هيچ دليلي پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست. و روز زن را قرار دادم تا از فداکاری های او تشکر کنید. ولادت حضرت فاطمه (س) و روز زن بر شما مادران عزیز مبارک باد تا حالا تجربه نگاه کردن به آدمها از بالای یه ساختمون چند طبقه رو داشتی؟ به رفتارشون توجه کردی؟ آدمهایی که از اندازه واقعی خودشون کوچیکترن و به واقعیت خودشون نزدیک تر... می فهمی که چی میگم؟ از اون بالا می تونی رفتار همه آدمهایی که اون پایین هستن رو زیر نظر بگیری بدون این که خودشون متوجه باشن که یه نفر چهارچشمی زل زده بهشون... دیگه برات فیلم بازی نمی کنن... خود خودشون هستن! از اون بالا می تونی بفهمی کی خسته اس...کی عاشقه...کی عصبانیه... از اون بالا می تونی باهاشون همراه بشی و قدم بزنی... می تونی براشون دست تکون بدی...بهشون بخندی ...و... ... و شاید گاهی فقط از همین بالاست که میشه به آدمها اعتماد کرد... از اون بالا که به آدمها نگاه می کنی، آدمها واقعا آدم هستند... ... .. . کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن... مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید... سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن... رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد... کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت... ستاره ای درخشید اما کودک ندید... کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده... و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید... کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم کجایی؟ بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت... خدا همیشه و همه جا جواب بندشو میده فقط ما به نحوه ی پاسخش آگاه نیستیم(سیما) قابل توجه متولدین اردیبهشت ماه به هنگام عاشقي گويي در دنياي شواليه ها و پرنسس ها سر ميكنند قلبشان عاشق است و در عشق پا برجا هستند. سلام سلام سلام اصل حالتون چطوره؟ امیدوارم همیشه خوب وخوش باشید 8 اردیبهشت یه سالی (خانوما سنشونو نمیگن) یه فرشته ی آسمونی افتاد زمین! میخواستم بگم هما ( دختر خالم ) به دنیا اومد حالا به افتخار هما جون بزن کف قشنگرو . . . هرسال وقتی…..(۸ اردیبهشت)…… میشه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن دست بزنیدو شادی کنید امشب شب تولده تو باغ سبز زندگی یه غنچه گل وا شده گل و گل و گل گلگلکه چه خوشگلو بانمکه تولدش مبارکه مبارکه و مبارکه الو ... الو ... سلام مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟! چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ... نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیم رو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یک عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تاخودمو شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفها منم مثل اونا یک دروغگو می شم همیشه ورد زبونها یک نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره ـ توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سلام سلام من رو با نظرهاشون دلگرم کردند ببخشید دوستان برای من یه مشکلی پیش اومده یه سوال به نظر تو عشق واقعی وجود داره؟؟ ممنون میشم اگه من رو با نظرهاتون یاری کنید التماس دعا دارم قربانتان یاحق خدایا توی این اتاق تاریک زیر سقف سیاه یه عمره غم تو دلمه می دونم سخته زیاد خاطراتم شده خالی وپوشال یه عمره دلم گرفته از این خالی می خوام داد بزنم ولی نمیشه هیچ کس صدامو نمی شنوه! خدایا چی میشه؟ همه تنهام گذاشتن تو این اتاق تاریک من می ترسم اخرش چی میشه دیگه خسته شدم از این زندگی می خوام بمیرم ولی نمیشه خدایا از خودکشی می ترسم منو بردار از رو زمین که خیلی خستم دیگه این دنیا شده واسم یه کابوس خسته شدم از ادم های معکوس ادمک کل دنیا دیگه دروغه کار کار ماست دیگه تمومه چه سخته احساس تنهائی. چه سخته وقتی احساس کنی بود و نبودت برای هيچ کس مهم نيست. چه سخته وقتی می بينی از همه جدائی. وقتی می بينی ديواری که دورت کشيدی اونقدر سخت شده که خودتم نمی تونی خرابش کنی... چه سخته وقتی با منطق خودشون برای خودت نخوانت. وقتی برای امتحان وجود خودت از همه کنار می کشی و آب از آب تکون نمی خوره.... چه سخته وقتی اشکاتو فقط خودت می بينی و خدا. وقتی دلت می گيره؛فقط خودتی و خودت. حتی می ترسی با خدا دردودل کنی.شايد اونم يه روزی ازت خسته شد... چه سخته وقتی پاييز فصل تازگيت باشه و تو بارون گريه کنی که کسی نبيندت... چه سخته زندگی.چه سخته اين همه نقش بازی کردن. چه سخته وقتی تو دلت پر از غصه باشه و بخندی. وقتی همه فکر می کنن چقدر خوشی وقتی بخوای يکی از اون فريادهای تو دلتو بزنی و آه هم از از لبات بيرون نياد.... چه سخته من بودن...... اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد مولانا جلال الدین محمد مولوی در دفتر پنجم مثنوی داستان عاشق و معشوقی را آورده است که معشوق از عاشق پرسید : خود را دوست تر می داری یا مرا؟ عاشق گفت : من از خود مرده ام و به تو زنده ام از خود و از صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو عالم شده ام قدرت خود را از یاد برده ام و از قدرت تو قادر شده ام اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته ام و اگر تو را دوست دارم خود را دوست داشته ام . سلام یک خبر خوش !! دوستان گلم (رز سرخ) یک ساله شد و خوشحالم که یک سال را به خوبی و خوشی پشت سر گذاشتم دوستان اگر از قالب و اهنگ خوشتتون نمی آد به من بگید تا عوضش کنم. قربانتان: رز سرخ(سیما) هر وقت دلت گرفت به کنار پنجره بیا در همان فاصله نزدیک به تو اولین جنبش برگی که ببینی(عشق) است ! نکنی دل تنهای مرا من که با (سبزی)هر برگ به تو می خندم نکند از بر تو دور شوم که به افتادن برگی دل من می شکند. می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم زندگی یعنی غرور، زندگی یعنی گذرکردن بی تفاوت، زندگی یعنی خندیدن به صدای شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان... می دانی زندگی یعنی چه ؟ نمی دانم !! زندگی یعنی کوبیدن در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته و برای خریدن آدامس هایش التماس می کند... چارتاش صد تومن... تو رو خدا . زندگی یعنی بستن چشم... یعنی ندیدن. ندیدن پسرک کوچکی که با پنج تومنی کوچکش از مغازه خواربارفروشی بیرون می آید... مش کریم بقال دیروز و ریاست محترم سوپرمارکت چهار فصل امروز... به او گفت : پنج تومنی هیچی نداریم. زندگی یعنی ندیدن عرق پدری که فرزندش بستنی فروش کنارخیابان را با دست های کوچکش به پدرش نشان می دهد و او را می کشد... بعدامی خرم... زندگی یعنی دروغ. زندگی یعنی تزویر. زندگی یعنی یک سراب بزرگ. زندگی یعنی به نیزه قرآن کردن. زندگی یعنی یک کمربند، کمربندی که زیر شکم او گم شده است، اویی که با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را برپا کرده است. زندگی یعنی رها کردن. زندگی یعنی گم شدن. زندگی یعنی جمع شدن در ماشین، روشن کردن یک سیگار برگ و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها... با سرعت... زندگی یعنی دل کستن... زندگی یعنی له کردن... زندگی یعنی زیر پا گذاشتن همه چیز. زندگی یعنی خندیدن. خندیدن به همه آنهایی که زیر بار سنگین زندگی له می شوند. زندگی یعنی کج شدن کمر یک مرد. زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و پنج درجه، با دست های کوچک پسرک هشت ساله... از ساعت پنج صبح، تا هفت شب... زندگی یعنی نگاه پسرک کوچک پا برهنه از پشت شیشه های بلند و کشیده یک رستوران . زندگی یعنی پدری که به خاطر دیه برای فرزندانش خودش را به زیر ماشین پرت می کند.... من که برای بچه هام فایده ندارم، بلکه مردنم براشون سودی داشته باشه... زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان، فقط همین. و زندگی با همه این چیزها، یعنی ساختن حسینیه یک میلیاردتومانی... زندگی یعنی خون بالا آوردن دخترک دم بخت در کنار دار قالی... و در آخر، زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولوی کارگاه شکلات سازی، به خاطر یک مشت شکلات که برای خواهر کوچکش از کارگاه کش رفته بود، در زیر بازار چه، جلوی همه رهگذران... زندگی یعنی همین... زندگی یعنی یک تمسخر بزرگ یک ریشخند ابدی . زندگی یعنی صفر می دانی زندگی یعنی چه ؟ مرگ یعنی آن لحظه ی پایانی که بیشتر از ســـــــه ثانیه هم نیست شاید به اندازه ی زمان انفجار یک نارنجک چرا تمام لحظات زندگی را به خاطر ترس از ســــــه ثانیه تباه کنیم من ترا به دیدن و شنیدن لبخند کــــودکـــــان دعوت می کنم که خالی از خشم و کینه به تمام دنیا می خنـــدد البته هنوز ذهن تشکیل نشده است لبخند کودک یعنی لبخند مســـــتقیم روح . فرشته سردرگم به نزد پروردگار رفت و تا گره از این معما بگشاید خداوند هنگامی که فرشته را مستعصل دید پرسید: "آیا اتفاقی افتاده که تورا اینطور پریشان نموده؟" فرشته پاسخ داد: "بارالهی...زنی را که دیروز خودش به زندگی اش پایان داده به اینجا آورده اند اما در کمال تعجب نام آن زن در ضمره بهشتیان است" خداوند پرسید: "دلیل آن زن برای ترک هستی چه بوده است؟" فرشته جواب داد: "روز گذشته خبر حمله قلبی همسرش را به او دادند و او تاب تحمل نتوانست و به زندگی خود پایان داد" خداوند باز پرسید: "بعد از مرگ او سرنوشت همسرش چه شد؟" فرشته گفت: "بعد از مرگش قلب زن را به همسرش پیوند زدند تا از مرگ رهایی یابد" خداوند گفت: "نکته در همین جاست این زن با مرگ خویش به دیگری زندگی بخشید او هیچ قانونی را نقظ نکرده است بر طبق قانون عشق در راه عشق جان دادن نیز شیرین است مرتبه این زن حتی از لیلی و مجنون نیز بالا تر است اگر مجنون به پای لیلی سر بر خاک نهاده این زن برای عشقش تن در خاک نهاده و این با ارزش است" ۸ ارديبهشت تولد دختر خاله ي عزيزم است و انشاء االله ۱۰۰۰۰۰۰۰ زنده باشي و من اولين نفر باشم که بهت تبريك مي گم. براي تبريك به سايت زير مراجعه كنيد قربانتان: سیما (رز سرخ) سلام دیروز13 بدر خوش گذشت؟ به ما که خیلی خوش گذشت فقط نصف روز تو ترافیکه سرخه حصار بودیم و وقتی رفتیم تو اینقدر شلوغ بود که همه دماغ به دماغ نشسته بودنند راستی یه بار هم داشتم از کوه می افتادم ولی یکی منو گرفت. ازش خیلی ممنونم در کل خوش گذشت . هیاهوی واِژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام. آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام. آیا مرگ خونسرد ترین واژه ها نیست؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم. شبی ـ شاید امشب ـ زیر نور یک واژه خواهم نشست. نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگا نه ام خال خواهم کوفت. و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت: پایان یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال آب روشنی ست سیب نماد مهرورزی شراب به شادی سماق طمع زندگی ست سنجد بذر حیات سیر نگهبان سفره است سکه برای ثروت سنگ نماد گوهر زندگی سنبل سبزی و طراوت و عطر است شمع نشان آتش کتاب دانایی ست هفت سین ما کوچک است ولی روشن. سال خوبی را برایتان آرزومندم. قربانتان :رزسرخ(سیما) بعد از منو تو عاشقی شاید به قصه ها بره شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه عروسک قصه ی من شکستنت فال منه این سایه ی همیشگی مرگه که دنبال منه عروسک قصه ی من زخم شکسته و تنت بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود دسته بزرگی از آنها را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه هایی را توسط پیک هایی که از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مر از فرشته ای پرسید چکار می کنید؟ فرشته در حالی که نامه ای را باز میکرد گفت: اینجا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز دسته ی بزرگی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشته ها با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است.ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. مرد با تعجب پرسید شما چرا بیکارید!؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند. ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید مذدم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسسخ داد : بسیار ساده فقط کافیست بگویید : ((خدایا شکر)) به دور خود پیله ای تنیده ام همه عمر که هرروز محبوس تر میشوم و امیدی به نجاتم نیست شاید روزی ،دستی مهربان آن پیله ی تنومند را بشکافد و آن کرم مرده ، که آرزویش پروانه شدن بود را از خفقان پیله نجات دهد سار کوچکی به دام پیرمرد پرنده فروشی افتاد. در دکان پیرمرد، سار، دلباخته ی قناری زیبایی شد که در قفس آواز می خواند. اما پیرمرد، قفس سار را برداشت و به خیابان برد تا یک نفر آن را بخرد و آزاد کند... دختر کوچکی، سار را خرید و آزاد کرد. ولی سار اصلا خوشحال نبود! او به قناری فکر می کرد... روز بعد، سار به طرف دام پیرمرد پرواز کرد و خودش را در دام او انداخت... پیرمرد سار را از دام بیرون آورد، آن را خوب نگاه کرد و گفت: "این طفل معصوم، دیروز هم به دام من افتاده بود." و سار را رها کرد... سار با اندوه پرواز کرد... و روز بعد، دوباره خودش را به دام پیرمرد انداخت. پیرمرد، سار را از دام برداشت و گفت: "آه، چه سار کم حواسی... مگر چند بار باید به یک دام بیفتی؟!!" و سار را به طرف آسمان رها کرد... بايد بنويسم . هنوز هم بايد بنوسم . هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم . حتی مدت هاست که نخنديد ه ام . راستی من کيستم . مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم . به من بگويد من کيستم ؟ روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مردجوان , در کمال افتخار , با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : " اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست ." مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید . اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه های دندانه دندانه در قلب او دیده می شد . در بعضی از نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد . مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت : " تو حتما شوخی می کنی .. قلبت را با قلب من مقایسه کن . قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است . " پیرمرد گفت : " درست است , قلب تو سالم به نظر می آید , اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمی کنم . می دانی هر زخمی نشانه انسانی است که من عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جداکرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن که بخشیده شده قرار داده ام . اما چون این دو عین هم نبوده اند , گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند , چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام , اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند . اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست ؟؟" مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد . در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد . پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه کرد . دیگر سالم نبود اما از همیشه زیباتر بود . زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود . اومدم ... باز ...نه مثل همیشه ... تنم یخ زده ... سردمه... خیلی .. حتی بلوز بافتنی هم گرمم نمی کنه ... دستام رو با چی بپوشونم ؟؟ می دونی کی یخ زدم ؟؟؟ ظهر .. وقتی جمله آخرت رو گفتی و رفتی .. این صحنه برا بار اول نبود ... که من همون جا خشکم بزنه ... تا دقیقه ها و بعد یخم بزنه ... حالا اومدم تا شاید نوشته هاتو ... اما ...شاید هنوز تموم نشده ... شایدم مثل اون قبلی ها سوزوندیشون ... دلم ... دلم .... چیکار کنم با این دلم ... میگم کاشکی بار اولش بود تا هیچی از آخرش نمی فهمید ... اما چی بگم که من ... من همه راهها رو رفتم ... حالا تو یه بن بستم ... چرا سهم توی تازه راه افتاده بن بست من باشه ؟؟؟ نه من نمی ذارم ... نمی خوام دستات دستی رو لمس کنن که جای دست دیگه ای هنوزم روشون هست ... میگی چی؟؟ میگی اشکال نداره؟؟ میگی منو به خاطر خودم دوست داری؟؟ نه... نه ... نه .... اینهمه دل پاک ... اینهمه دل شاد .. اینهمه دل دست نخورده سالم ... از دل من چی میخوای ؟؟ چی ؟؟؟ آه چی بگم ... عزیزی ... بال می خوام ..بال ... تا از این دنیا برم ..تا از این سرنوشت سیاه فرار کنم ... میگم می خوام که ... تموم وجودم می لرزه ... توهیچی نمیگی ... شاید این راه خوبی باشه ... چی میخواد بشه ؟؟؟ همه ندونن؟؟ من که می دونم ... کی همیشه با من هست؟؟؟ همه ؟؟؟ نه همه همیشه نیستن ... مثل همیشه که نبودن ... چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن نمیدانم چگونه در این جهنم زندگی می کنم سلام دوستان من به علت مشکلاتی احتمالا یک یه دو هفته آپ نمی کنم ولی منتظر نظرات دل گرم کننده شما دوستان عزیز هستم. قربانتان:رزسرخ(سیما) كسي ديگر نمي كوبد دراين خانه ي متروك وويران را كسي ديگر نمي پرسد چراتنهاي تنهايم؟؟!! ومن چون شمع مي سوزم وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند ومن گريان ونالانم وتنهاي تنهايم..... درون كلبه ي خاموش خويش اما كسي حال ازمن غمگين نمي پرسد ومن درياي پراشكم كه طوفاني به دل دارم.... درون سينه ي پرجوش خويش اما كسي حال من تنهانمي پرسد ومن چون تك درخت زردپاييزم كه هردم بانسيمي ميشودبرگي جداازاو وديگرهيچ چيزازمن نمي ماند....... بگذار اشکهایت جاری شوند ، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم . اون یه نفر در حال فکر کردن به توست . من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. قدم زنان در خیابانی بلند که انتهایش بی نشان بود که درختان بلند، بلند تر از افکار من در بلندای خیابان سر به راه بی راهی گذاشته ام خیابان را یک رنگ خاکستری نمود، دست در جیب، سر به هوا و تنها به یک چیز فکر می کردم اشک، جاری در فکر نگاهش بودم از پشت پرده اشکهایم جاری قاصدکی آمد در خیالم گفتم ای کاش یک قاصدک باشد که از سوی تو آید و نوید آن را دهد که دگر من نماند و ما شود... کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد. کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حک می کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ... دروازه عشق و عاشقی باز شود دلها همه آماده پرواز شود با بوی محرم الحرام تو حسین ایام عزا و غصه آغاز شود وقتی ستاره ی من شدی ،هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود..... وقتی کهکشان من شدی ،هیچ منجمی به بودنت پی نبرده بود..... وقتی دلم به چشمان تو میدان داده بود، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست..... وقتی ماه من شدی ،هنوز نیمی ازماه برای کل دنیا ناشناخته بود..... وقتی صدایت کردم... ،کسی هنوز معنای بهترین نام را نمی فهمید..... وقتی برای بودنت اشک ریختم، کسی معنای اشک خوشحالی را نمی دانست..... وقتی نازنین خطابت کردم، کسی معنای نازنین را نمی دانست..... وقتی نگاهم به نگاهت خیره ماند، هیچکس معنی یک نگاه و عاشق شدن را نمی فهمید..... وقتی معشوقت شدم همه دنیا خواب بودند..... وقتی مجنونم شدی همه دنیا خواب بودند..... چه روزایی که از کنار دیوار یواشکی نگات کردم افسوس که تو منو نمی دیدی. چشمای خیسم رو لمس نمي كردي تو حتی از پشت پنجره قلبت یه بار هم نگاه نکردی که اون کیه که هر روز می یاد در می زنه؟؟؟ همیشه غصه هامو فقط به خدا گفتم ... بازم منتظرم که شاید یه روزبتونم حرفاموبه توهم بگم من بازم منتظر می مونم .... دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب اور است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم … گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست! بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...! درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم! ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اي نفسم ... اگر من تمام وجودت می باشم ، اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید! وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید ! از زندگی ام خسته می شوم! وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهای گذشته را از گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم، و درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم! با گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود! آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره. آری با تو هستم... با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی چرا چشم هايت هميشه باراني است!!! و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم ، گمشده در مه ، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها ، فرو رفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک من گم شده ام ، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب ، کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام . چرا دنیا پر از حادثه های وارونست عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه من به دنبال تو، تو به دنبال کسی دیگه هیچکدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم من دوست دارم ، من دوست دارم ولی علتشو نمیدونم حالا که میخوای بری ، بزار نگاهت بکنم چون یه بار دیگه میخوام این دلو ساکت بکنم یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت آدما فکر میکنن که الان خیلی غم دارن کاش که فقط این بود چون خیلی کسارو کم دارن عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه بین اتنخاب عشقش عمری که حیرونه اونی رو که دوست داری چرا ترو دوست نداره شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخستین تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر 


زندگي را دوست داشت
ولي آنرا نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت
ولي از آن لذت نبرد
آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي کسي بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي نمود
ولي هر گز دل به کسي نداد
و خلاصه بنويسد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید



از خودم می پرسیدم
چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمینو
با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….


کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ،
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت 

.باتشکر![]()




و همان عشق (نشانی)به زبان من و توست تا دگر گم 
- می دانم...می دانم... می دانم

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یا مقلب القلوب والابصار



![]()
![]()
![]()



بیدارم،ولی هنوز در این پوسته،در بندم
جانم یخ زده و از سر تا به پا منجمد شده ام
این یخ را بشکنید،دیگر تحمل ندارم
منجمد می شوم،و قادر به هیچ حرکتی نیستم
فریاد می کشم،ولی حتی صدای خودم را هم نمی شنوم
من برای زندگی می میرم و فریاد می کشم
من در زیر یخ گرفتار شده ام
من مبدل به بلوری شده ام که اینجا آرمیده و استراحت می کند
و چشمان شیشه ای من فقط به مرگ می نگرد
از خوابی عمیق بیدار شده ام
و هیچ کس آنچه را که می گویم،نمی شنود و نمی فهمد
از اعماق وجودم فریاد می کشم،از این سرنوشت رمزآلود
از این جهنم همیشگی.....
نمی توانم از این وضیعت جهنمی خارج شوم
موضوع چیست؟چرا تقدیرم اینگونه بوده؟
دست و پایم را بسته اند،قادر به هیچ حرکتی نیستم،
نمی توانم خود را رها کنم.
دست سرنوشت با من سر جنگ دارد
منجمد می شوم،و قادر به هیچ حرکتی نیستم
فریاد می کشم،ولی حتی صدای خودم را هم نمی شنوم
من برای زندگی می میرم و فریاد می کشم
من در زیر یخ گرفتار شده ام...![]()
![]()
![]()

عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگای پر از رمز و راز.
آری آغاز دوست داشت زیباست هر چند پایان راه ناپیداس




با تنهایی باش اما اشک نریز ،
تنهایی!
گونه هایت پاک کنند .!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !
وقتی اشکهایت را میبینم ،
خسته از پرواز !
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ،
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می شود
من نیز با چشمان خیس نوشتم!![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




